شازده کوچولو
گل سرخ مغرور آیا شاهزاده ات صدای دلتنگی های تو را شنید؟؟؟ آیا چشمان خیس نگران تو را دید؟؟؟ آیا حرفای نگفته تلنبار شده در دلت را شنید؟؟؟
بگو چه قدر منتظرش ماندی؟ بگو چند روز به آسمان چشم دوختی تا شاید نشانی از او بیابی؟ بگو چند شب بلور های درشت اشک خیست کرد تا التهاب درونت را کم کنی؟
آیا کسی درک خواهد کرد چقدر چشم انتظار برگشتنش بودی؟
به قبل تر برگردیم . . .
آیا وقتی از او تجیر خواستی متوجه منظورت شد؟ فهمید که به جای محافظت ظاهری انتظار داشتی تو را در قلب بلورینش جای دهد؟
چرا متوجه نشد تو در قلب شاهزاده ت دنبال پناه می گشتی نه در درون یک قاب بلورین؟
چرا متوجه نشد که قاب بلورین نشانه ای از قلب بلورین خودش است برای محافظت از تو. برای پناه دادن به تو
وقتی خواست برود چرا گریه نکردی چرا به اشکهات اجازه ندادی بر گونه هایت بغلطند تا منصرفش کنی؟ چرا نخواستی بگویی گه بی او می میری؟ چرا نگفتی همه ناز کردن هایت به خطر طلب نیاز هایت بوده و نه غرورت ؟
گو ابنکه اگر می گفتی بازهم نمی دید و نمی شنید که آنچه اصل است از دیده نهان است. لازم نیست همه اشکها ریخته شوند تا معنا پیدا کنند لازم نیست همه حرفا گفته شوند تا مفهوم داشته باشند از نگاهها می شود دریافت از سرهای فروافکنده و از دلهای خونین هم . اشک اگر ریخته شد دیگر آن تاثیر شگرف را نخواهد داشت اشک اگر مقدس است به دلیل مخفی کردنش است. اگر بغض را فرو نخوری به فریادی می ماند که هیچ تاثیری بر دل شنونده نخواهد داشت.
وقی تصمیم به رفتن گرفت گفتی که نیازی به قاب بلورین نداری نیازی به تجیر هم نداری شاید می خواستی منصرفش کنی می خواستی بگویی که اگر او باشد به هیچ چیز نیاز نخواهی داشت.
شاید گفتی شاید هم به خاطرش اشک ریختی شاید التماس هم کرده باشی تا تنهایت نگذارد و گفتی تو را هم خود ببرد اما . . .
لحظه پریدنش یادت هست؟ چشم به راهی هایت چطور؟ گریه های پنهانی ات چطور؟
بهانه نبردنت چه بود؟ تو پا در خاک داشتی و او بال در آسمان اما آیا بهانه قابل قبولی هست؟ او می توانست تو را بچیند و با خودش ببرد. تو به خاطر او راضی به چیده شدن بودی. راضی به فنا شدن هم.
وقتی متوجه شدی تصمیمش جدی ست گفتی که می خواهی خوشبخت شود. گفتی می توانی از خود محافظت کنی خارهایت را ساده دلانه نشان دادی و گفتی آخر من چنگال دارم و همه فکر کردند خار نشانه بدجنسی گلهاست. نمی خواستی به خاطر خود پای رفتنش را سست کنی.
وقتی گفت خداحافظ جواب ندادی او سکوتت را حمل بر بی توجهی ات کرد در حالی که ندانست پشت سکوت تو فریادهاست فریاد که نرو به خاطر من نرو به خاطر تنهایی من نرو و به خاطر دل من نرو.
ولی او خام تر از آن بود که بداند چطور دوستت بدارد.
و رفت . . .
اما او هم دل تنگ بود او در یک روز چهل و سه بار غروب خورشید را دید آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد غروب خورشید را دوست می دارد.
پس او هم آن روز که چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کرد زیاد دلش گرفته بود؟؟؟
حتی از پادشاه هم خواست که غروب را نشانش بدهد . . .
نمی دانم تو او را اهلی کرده بودی یا او تو را؟ فکر کنم او تو را چون حتی یک لحظه هم فراموشش نکردی؟ چون هر لحظه منتظر آمدنش ماندی؟ حتی در شرایطی که آتش فشان ها دیگر گرمی نداشتند و بائوباب ها محاصره ات کرده بودند تو منتظرش ماندی نه فقط آتش فشانها که قلب تو هم یخ زده بود آخر منبع گرمای وجودت تنهایت گذاشته بود.
حتما تو هم با صدای پایش آشنا بودی؟ تو هم با دیدن گندم زار یاد موهای طلایی او می افتادی؟
کاش او زودتر می فهمید که گلش در دنیا یگانه است کاش . . .
راستی که آدم بزرگها خیلی عجیبند آخر او هم از تو بزرگتر بود مگر نه؟
اما آن روز آخر را می گویم او می خواست به اصل خود برگردد تو چطور ؟
شاید تو هم خسته بودی نیاز به خواب داشتی آری؟
تو هم قلبت مثل قلب پرنده تیر خورده در حال مرگ می تپید؟
تو هم مثل او ترسیده بودی؟
تو هم حالت شبیه به کسی بود که می خواهد بمیرد؟ تو هم حالت بد بود؟
تو هم می خواستی قشر کهنه ت را به دور اندازی؟
تو هم لحظه ای بی حرکت ماندی فریاد نزدی آهسته مانند درختی که ببرندش بر زمین افتادی و هیچ صدایی از افتادنت برنخاست.
اما فقط تو بودی که تنها بودی تو بودی که هیچ کس نبود تا به خاطرت فریاد بزند تا به خاطرت اشک بریزد و شش سال مننتظر رسیدن خبری از تو بماند . . . .
بگو بگو چه کشیدی؟ آیا باز هم چشم به آسمان داشتی؟ آیا تو هم غروب را دوست داشتی؟ آیا کسی افتادنت را دیده بود؟
آیا با کسی حرف از بی وفایی شاهزاده ات زدی یا غم خود را تا ابد در سینه دفن کردی؟
بگو گلکم بگو . . .
با نگاهی به شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری
پیشنهاد می کنم اول کتاب رو دقیق مطالعه کنین بعد هم یه سری به ایفل کاغذی قسمت نگاهی زنانه به کتاب شازده کوچولو ( لینک دوستان ) بزنید و بعد نظر بدین.
مطالب قرمز رنگ عینا از کتاب شازده کوچولو برداشته شده اند.
![]()
