داشتم روزنامه می خوندم. آخه بدجور طرفدار پر و پا قرص مطبوعاتم. یکی دو روز به خودم استراحت دادم تا ذهنم دوباره آماده بشه برای انجام برنامه های آینده م. بنابراین بی خیال هر چی مقاله و تحقیق و پایان نامه و . . . شده بودم و داشتم برای خودم مطالعه می کردم.

به یک خبر که رسیدم اشک تو چشام جمع شد. باور نکردم دوباره با دقت خوندم هر جور حلاجیش کردم به نتیجه ای نرسیدم که هیچ بلکه شدیدا محکومش کردم.

بهتره توضیح بدم خبر چی بود تا خودتون قضاوت کنین . . .

تو روزنامه جام جم ۲۳ آذر ( چون شلغه م زیاده نتونسته بودم تا امروز بخونمش ) این خبر اومده بود ( که من براتون خلاصه می کنم ):

مرد معتاد به شیشه خود و دو دختر ۸ و ۹ ساله اش را در آتش سوزاند.

مردی که معتاد به شیشه بوده بعد از مشاجره با همسرش او را با چاقو زخمی می کند و به دنبال این عمل همسر مرد تقاضای جدایی را مطرح می کند.

وقتی مادر بچه ها خارج از خانه بوده پدر بچه ها ( به نظر من نباید می نوشتم پدر ) که متوجه تقاضای جدایی همسرش شده خانه را به آتش کشیده و یکی از فرزندان را با دست گرفته و کودک دیگر را زیر پایش قرار می دهد و به این ترتیب توانایی حرکت را از بچه ها می گیرد. پلیس از نحوه قرار گرفتن اجساد به این نتیجه رسیدند که دو دختر ۸ و ۹ ساله قصد داشتند از میان شعله ها بگریزند اما پدر مانع آنها شده بود.

همسایه هاشون اظهار کرده اند تا آخرین لحظات صدای ناله بچه ها را می شنیدند ولی هر کاری برای باز کردن در و نجات آنها انجام داده اند موفق نشده اند.

با این عمل هم خود پدر و هم هر دو دختر بچه تو آتش سوخته و از دنیا رفته اند.

این خبر بدجور تحت تاثیرم قرار داده و واقعا نمی تونم فکرمو منسجم کنم. اصولا پدر تو خانواده های ایرانی نقش پناهگاه رو داره. همه بچه ها ( مخصوصا دختر کوچولوها ) پدر رو به عنوان سمبل قدرت و حمایت می دونن و در هر مشکلی به باباشون پناه می برن.

از طرف دیگه باباها نمادی از عاطفه خالص پدرونه رو به پای بچه هاشون می ریزند. نازشونو می خرن. لوسشون می کنن. هی چپ و راست بوسشون می کنن و می توان گفت لای پر قو بزرگشون می کنن.

اما این قضیه با همه باورهام فرق داره. یعنی مصرف یه ماده می تونه کل عاطفه رو تو وجود یه آدم بکشه؟

اون چیزی که بیشتر از همه آزارم می ده تصور تپش قلب کوچولوی این بچه های بی گناهه. حتما خیلی ترسیدند. قلبشون خیلی ترسیده بوده حتما. فکر می کنم قبل اینکه آتیش بهشون برسه قلب کوچولوشون از شدت ترس زخم شده شاید هم با زبان کودکانه شون به باباشون می گفتن:

بابایی ما خیلی می ترسیم!!!!!!!!

شاید به باباشون التماس می کردند که پاشه و آتیش رو خاموش کنه و اونا رو نجات بده. شایدم به خودشون دلداری می دادند که وقتی بابایی پیشمونه نمی ذاره آتیش ما رو بسوزونه که

حتما لحظه های آخر خیلی دلشون مامانشون رو می خواسته!!!!!!حتما کلی مامانشون رو صدا کردند. شایدم به خدا التماس کردند خداجون نذار ما تو آتیش بسوزیم!!!!!!!!!!!می دونین دارم به چی فکر می کنم؟ اگه خدا نجاتشون میداد حتما برای نجات باباشون ( قاتلشون ) هم دعا می کردند. شایدم خودشون دوباره می رفتن تو آتیش تا باباشونو پیدا کنن و بیارنش بیرون.

وقتی یاد چشای معصوم پر از اشکشون می افتم از خودم می پرسم چرا؟؟؟؟؟؟؟

این پرستوهای کوچولوی بی دفاع به کدام گناه مجازات شدند؟؟؟؟؟؟؟