سال ها پیش زمین لرزه ای با قدرت ۲/۸ ریشتر ارمنستان را زیر و رو کرد و بیش از ۳۰ هزار نفر در عرض کمتر از چهار دقیقه جان خود را از دست دادند. خیلی سخت است حتی تصور درد - رنج و اضطرابی که نصیب بازماندگان شد.

در میان آشوب - هرج و مرج و خرابی حاصل از زلزله پدری سراسیمه به سمت مدرسه پسرش رفت اما به جای مدرسه فرزندش با توده ای بی شکل از چوب - سنگ و خاک روبرو شد اما دست روی قلب خود نگذاشت گوشه ای ننشست و بلند بلند نگریست از شدت نومیدی دستانش را به آسمان بلند نکرد و به درگاه خداوند شکایت نبرد بلکه بلافاصله دست به کار شد. به گوشه پشت ساختمان دوید به جایی که کلاس درس پسرش در آنجا واقع بود و شروع به جستجو کرد. هیچ کس نمی داند او چه امیدی داشت و چقدر امکان داشت پسرش در چنان ویرانی اسف باری زنده مانده باشد. تمام چیزی که آن پدر می دانست این بود که به پسرش قول داده بود بعد از مرگ مادرش هرگز او را تنها نگذارد و همیشه حامی و پشتیبان او باشد.

همان طور که مرد مشغول جستجو بود دیگران سعی می کردند تا او را از میان توده خاک و سنگ بیرون بکشند و مکرر به او می گفتند:

- خیلی دیر شده دانش آموزان همگی مرده اند و تو نمی توانی کاری بکنی. تلاش تو بی فایده است.

ماموران آتش نشانی وقتی به محل مدرسه رسیدند و او را دیدند که چطور از خود بی خود شده و سعی دارد فرزندش را زنده پیدا کند کوشیدند با گفتن اینکه هر لحظه احتمال می رود انفجاری در منطقه روی دهد او را از ادامه کارش منصرف کنند. یکی از ماموران آتش نشانی شانه های او را گرفت جند بار محکم تکانش داد و گفت:

- جان خودت در خطر است هر چه زودتر به خانه برگرد. حال شما اصلا خوب نیست.

مرد با صدای بلند گفت:

- لطفا راحتم بگذارید. من به پسرم قول داده بودم و باید به قولم عمل کنم.

عشقی که پدر به پسر داشت او را به کندن و جستجو کردن ترغیب می کرد. او نزدیک به ۳۶ ساعت بدون وقفه و استراحت در لابه لای سنگ ها و توده خاک گشت تا اینکه بالاخره وقتی با انگشتان مجروح خود تکه ای بتون را کنار زد صدای پسرش را شنید که می نالید و کمک می خواست. پدر هیجان زده فریاد کشید:

- پسرم!

پسر نالید:

- می دانستم پدرم یک مرد است و هرگز زیر قولش نمی زند.

پدر با تمام وجود جسم آسیب دیده پسرش را در آغوش گرفت و صورت زخمی او را غرق بوسه کرد.

آن پسربچه بعدها در یادداشت های خود نوشت:

- مهم نیست ما زیر چه مقدار خاک و سنگ از جهالتمان گیر افتاده ایم مهم این است که خداوند بزرگ و مهربان همیشه در جستجوی ما است تا ما را از سیاهی و تاریکی جهالت نجات بدهد.

فراموش نکنیم که خداوند به ما قول داده هیچ وقت ما را تنها نگذارد و هرگز از ما غافل نمی شود حتی وقتی ما او را فراموش می کنیم یا از او ناامید می شویم.

او همیشه به قول و قرارش وفادار است همچنان که پدر من به قول خودش در برابر من وفادار بود و من می دانستم که تنهایم نمی گذارد.

 

این مطلب رو تو مجله خانواده پانزده آذر ۹۰ ص ۱۴ خوندم. حیفم اومد برای دوستام ننویسم.