یک پیرمرد هندی هر روز صبح یک تکه چوب یک متری را روی شانه هایش قرار می داد و دو کوزه نیز بر دو سر چوب می گذاشت و راه میان خانه اش و چشمه را با کوزه طی می کرد . کوزه ها را پر آب می کرد و به خانه اش برمی گشت . یکی از کوزه ها که قدیمی تر بود چند ترک خورده بود و به همین خاطر وقتی پیرمرد به خانه می رسید کوزه جوان پر از آب بود اما کوزه پیر به خاطر نشت آب از بدنه اش بیش ار نیمی از آب را نمی توانست به خانه برساند . یک روز کوزه جوان شروع کرد به تحقیر کردن کوزه پیر و به او گفت : « من برای پیرمرد عزیزترم چرا که چهار نفر اعضای خانواده اش بیشتر با من سیراب می شوند! » کوزه پیر سخنی نگفت اما پیرمرد هندی که گفتگوی کوزه ها را شنید آن دو را کنار جاده گذاشت و رو به کوزه پیر گفت : « من می دانستم که قطره هایی از درون تو بیرون می ریزد اما برای من عزیزتر از کوزه جوان هستی او درست می گوید که چهار نفر اعضای خانواده ام را بیشتر سیراب می کند اما ببین تو چه کرده ای؟ » سپس حاشیه جاده را به او نشان داد طی سالهای گذشته و بر اثر قطره آبهایی که از درون کوزه پیر بیرون می ریخت در کنار جاده گلهای سبز شده توسط همان قطرات آب کوزه پیر آبیاری شده بودند .

سانجیرا پانتی ـ هندوستان